امروز 29 بهمن ماه روز مصادف با روز سپندارمذ روز ( روز بزرگداشت زن در گاهشماري اوستايي)
گروهي از دوستداران فرهنگ و پيشينه ي كهن ايران زمين در تبريز با گردهمايي در پارك مقبره الشعراي تبريز در يك اقدام نمادين سپندارمذ روز ، روز ِ عشق ايراني را گرامي داشتند .
و با امضاي طوماري خواهان رسمي شدن روز عشاق ايراني در گاهشماري (تقويم) و نهادي شدن آن در فرهنگ روزمره مردم ايران به جاي "پديده ي وارداتي والنتاين" شدند.
اين حركت خودجوش مردمي نخستين حركت در نوع خود در كشور محسوب مي شود وانتظار مي رود در سالهاي آتي تعداد بيشتري از مردم و جوانان فرهنگ دوست ايراني دراين مراسم شركت كنند. همچنين قرار است سال آينده در شهرهاي ديگر نيز به طبع تبريز چنين مراسماتي برگزار گردد.
در پايان، حاضران در مراسم با جمع آوري امضاء تعلق خاطر و پايبندي خود را به فرهنگ وتمدن ديرينه ميهن نشان دادند و متن توماري به شرح ذيل را دستينه نمودند.
به نام خداوند جان وخرد
29 بهمن روز بزرگداشت زن در فرهنگ هزاران ساله ي آريايي بر همه بانوان و دختران ايران زمين خجسته باد.سپندارمذگان روز عشق ايراني گرامي باد. پاينده ايران
اين جمع صد نفری پس از گردآوري امضا و گرفتن فرتورهاي ( عكس) يادگاري حاضران بر سر مزار شاعر پرآوازه ايراني محمدحسين شهريار و حكيم نظامي گنجه يي گردآمده و با نهادن شاخه هايي گل بر مزار و تنديس اين بزرگان فرهنگ ايرانزمين و سرايندگان بهترين منظومه هاي عاشقانه ياد و خاطره ي تمامي دوستداران و عشاق ايراني را گرامي داشتند.
در حاشيه مراسم نوشته هايي پيرامون فلسفه جشن سپندارمزگان و جايگزيني آن به جاي والنتاين بيگانه در اختيار شهروندان حاضران در پارك گذاشته شد.


تنفر آلمانی ها از روز "دوشنبه"
در یک نظرسنجی انجام شده در آلمان،اکثریت مردم آن کشور از روز اول هفته شان (دوشنبه) متنفرند. این نظرسنجی که درشهر هامبورگتوسط انیستیتو ( Ears and Eyes ) انجام شد،80٪ مردم این کشور از روز دوشنبه ابراز انزجار کردند. به گزارش "ملیت ترکیه" مردم آلمان استراحت و دیرخوابی های آخر هفته را که باعث به هم خوردن نظم وجودیشان می شود را دلیل این تنفر اعلام کردند. در یک نظرسنجی که در فرانسه انجام شده بود، انسانهایی که به معضل خستگی به صورت مداوم مبتلا هستند، 3برابر بیشتر از کسانی که استراحت کامل و کافی دارند، بیمار می شوند
از هر 8 نفرشرکت کننده در این نظرسنجی، یک نفر معتقد است که خواب آلودگی روز دوشنبه باعث پایین آمدن بازده کاری می شود.
مسئول تحقیقات علمی خواب کلینیک دانشگاه ریگنسبورگ (Regensburg) پرفسور دکتر یورگن زولی (Jürgen Zulley) کم خوابی و بی خوابی روز دوشنبه را دلیل بدترین روز برای اکثر آلمانی ها اعلام کرد.
وی افزود در این روز آلمانی ها بی خواب و سست می شوند و کارآیی و بازده کاری آنها رو به کاهش است.
زولی با اشاره به اینکه 42٪ آلمانیها با مشکلات کم خوابی و بی خوابی مواجهند، ادامه این معضل را نه تنها باعث ایجاد مشکلات جسمی برایشان، بلکه ایجاد اختلالات شغلی و کاری نیز دانست.
اینم از عکس های من از تبریز
امیدوارم خوشتون اومده باشه
برام دعا کنید.
..........................................................................................................
نسیم بهترین دوست زندگی ام محسوب می شه.
توی همه سختی ها توی همه شادی هام تنها یار و رفیقم بوده.
همیشه بوده و هست.
ازش متشکرم.
تجاوز یک ابزار سیاسی است. دولت ترکیه، خشونت جنسی را به عنوان سلاحی بر ضد زندانیان سیاسی ار جمله کردها استفاده می کند. وقتی زن کردی مورد تجاوز قرار بگیرد از طرف خانواده دیگر اجازه زنده ماندن ندارد .چون او لکه ننگی برای خانواده به حساب می آید. ماجرای زندگی گلاره (*) پناهنده 36 ساله کرد در هلند را از زبان خودش می خوانیم.

ما پنج خواهر و یک برادر بودیم.برادرم همیشه شکلات های خوشمزه می گرفت ولی ما نه.من همیشه با مادرم دعوا می کردم و می گفتم که ما هم آدمیم اما جوابش این بود که تو دختر هستی یعنی هیچی نیستی.در فرهنگ جامعه من متاسفانه زنها هیچ امکانی برای تعیین سر نوشت خود ندارند. من با این مخالف بوده و همیشه با آن مبارزه کرده ام.دلم می خواهد صدایم را همه بشنوند.
من 36 ساله ام و زندگی سختی را پشت سر گذاشته ام.پدرم کرد ترکیه است که بخاطر فعالیت های سیاسی اش به لبنان فرار کرده بود.مادرم لبنانی است من متولد بیروت ام در بچگی بسیار کنجکاو و عاشق کتاب بودم.دوران ابتدایی را به خوبی پشت سر گذاشتم و دلم می خواست که به دبیرستان بروم ولی مادرم می گفت برای چی می خواهی درس بخوانی تو یک زنی!
زمانی که در اواسط دهه 1970 جنگ در لبنان شروع شد خانواده به جز پدرم به ترکیه نقل مکان کردیم.شرایط بسیاردشواری بود،پول نداشتیم و دولت ترکیه که علیه کرد ها بود مرتب مزاحم ما می شد. از مادرم سوال می کردند که شوهرت کجاست.یک بار او را به اداره پلیس بردند و دو روز در انجا نگه داشتند. مادرم مدتی بعد از برگشتن جنین اش سقط شد، ولی به ما هیچ چیز نگفت .
من منشی یک دکتر بودم و در خیاط خانه مادرم نیز کار می کردم و شبها زیر لحاف درس می خواندم .بالاخره پنهانی دیپلم متوسطه را گرفتم.مادرم خوشش نمی امد که دخترش همیشه مشغول خواندن کتاب باشد اومی گفت برو یک چیزی برای خودت بباف.و کتابهای مرا با عصبانیت به دورمی ریخت ولی من دست بردار نبودم و همچنان به درس خواندن ادامه می دادم همراه با خواهرم که بهترین شاگرد مدرسه بود و می خواست به دانشگاه برود و بالاخره هم از خانه فرار کرد تا در انکارا به دانشگاه برود و موفق هم شد.بعدها مادرم گفت که اشتباه کرده و الان پشیمان است ولی دیگر دیر شده بود.
24 ساله بودم که پدرم از لبنان برگشت و همه چیز تغییر کرد،من که حجاب نداشتم و دامن کوتاه می پوشیدم حالا باید روسری سر کرده دامن بلند می پوشیدم.پدرم خیلی عصبانی شد وقتی فهمید که دیپلم گرفتم مدرک دیپلم مرا پاره کرد و برای تنبیه نباید سه ماه از خانه خارج می شدم و فقط نان می خوردم و هر چه سریعتر ازدواج می کردم. می خواستم شوهرم را خودم انتخاب کنم ولی اجازه نبود پدرم گفت تو یک شوهرروشنفکر خواهی داشت.
فرهنگ ما برای زنها خیلی سختگیر می باشد.زن باید ازدواج کند و بچه دار شود.تو حق انتخاب نداری ناموس خانواده به رفتار تو بستگی دارد.من ضد ناموس هستم. چرا ناموس برای مرد ها نیست و آنها تمام آزادی را دارند.
شوهرم در یک اداره تبلیغاتی کار می کرد. او برای حزب کارگران کرد ترکیه ( پ - کا – کا ) که یک حزب غیر قانونی اعلام شده بود، فعالیت می کرد.او در چاپخانه اداره اعلامیه های ( پ - کا – کا ) را چاپ می کرد.من هم در گروه زنان فعال بودم با آنها راجع به حقوق زنان صحبت می کردم همانطور که همیشه از حقوق زنان دفاع کرده بودم.
من و شوهرم هر دو هم عقیده سیاسی بودیم ولی هیچگونه عشقی بین ما نبود.از سومین روز ازدواج مشکلات ما شروع شد،او تمام روز بیرون بود و تمام پول ما را به ( پ - کا – کا ) می داد.من یک خیاط خانه داشتم و سرم خیلی شلوغ بود.خیلی زود اولین بچه ام را که یک پسر بود حامله شدم.از شوهرم کمک خواستم ولی او بندرت خانه بود.
او به دفعات از طرف پلیس بازداشت و به زندان رفته بود ولی بالاخره در پاییز 1996 هر دوی ما را دستگیر کردند.در اداره پلیس ما را جدا کردند.از من سوال شد که آیا از فعالیت سیاسی شوهرم خبر داشتم و من پاسخ مثبت دادم. آنها مرا به زندان بردند،آنجا چشمها و دستهای مرا بستند لباسهای مرا در آوردند و روی یک میز گذاشتند و دو ساعت هر دوی آنها به من تجاوز کردند برایم تعریف کردن این وقایع بسیار دردناک می باشد ولی باید بگویم، چون چنین وقایعی همچنان رخ می دهد و همه باید بدانند.
تجاوز یک ابزار سیاسی است. دولت ترکیه، خشونت جنسی را به عنوان سلاحی بر ضد کردها استفاده می کند.وقتی زن کردی مورد تجاوز قرار بگیرد از طرف خانواده دیگر اجازه زنده ماندن ندارد چون او لکه ننگی برای خانواده به حساب می آید. دوست من که مورد تجاوز قرار گرفته بود باید خودش را می کشت در غیر این صورت خانواده او را می کشت.
وقتی که کار آنها تمام شد خون زیادی از من جاری بود آنها گفتند که من باید بلند شده و راه بروم اما نمی توانستم آنها گفتند پس چهار دست و پا حرکت کن. ولی گفتم نه ،من دیگرچه داشتم که از دست بدهم ؟.آنها گفتند کاری را که ما باید با تو می کردیم انجام دادیم واین که بعد از این چه اتفاقی می افتد به ما مربوط نیست و من گفتم هورا !
مرا با چشمهای بسته سوار ماشین و نزدیک خانه ام پیاده کردند.وقتی وارد خانه شدم مادرم بلافاصله فهمید که چه اتفاقی افتاده است. گفت پدرت نباید ترا اینطور ببیند و گر نه ترا خواهد کشت چون پدرم برای " ( پ - کا – کا ) کار می کرد و همیشه یک اسلحه با خود حمل می کرد.
بعد از مدت کمی متوجه شدم که حامله هستم اما پنهان می کردم ولی مادرم می دانست. می خواستم که سقط جنین کنم ولی او گفت اگر این کار را بکنی آنوقت همه خواهند فهمید که این بچه از تجاوز بوده است .جنین همچنان در رحم ام رشد می کرد.مادرم پیشنهاد کرد که به آلمان بروم چون اگر پدر و برادرم بفهمند مرا خواهند کشت. او می گفت المان یک دولت دمکرات دارد و از تو حمایت خواهد کرد،شوهرم بعد از ازادی از زندان به المان رفته بود و حالا می خواست که به هلند برود،پس مقصد هلند بود.پول برای سفرم حاضر بود چون وضع مالی خانواده ما خوب بود اما بعد من در هلند فقیر شدم.
به هلند آمدم و خود را معرفی کردم حالا باید با یک کارمند امور خارجیان ای- ان – د (سازمان وابسته به اداره مهاجرت هلند) مصاحبه می کردم و شرح حال خودم را می گفتم. ولی در حد مرگ می ترسیدم که شوهرم بفهمد مورد تجاوز قرار گرفته ام و بچه داخل شکمم از تجاوز است. بخاطر همین چیز زیاد مهمی نگفتم کارمند ای- ان – د مرا با تعجب نگاه می کرد.
به شوهرم هم هیچ چیز نگفتم ولی او حس می کرد. پرسید چه اتفاقی برایت افتاده ولی من ساکت بودم.اگر چه به یاد می اوردم که چگونه آن مردان بور به من تجاوز کردند. دخترم هم که بدنیا امد بور بود. شوهرم گفت که این بچه من نیست و او را نمی پذیرفت.
چهار ماه بعد از اینکه دخترم متولد شد دولت هلند شوهرم را به آلمان برگرداند چون او در انجا یک بار تقاضای پناهندگی کرده بود آلمان هم او را به ترکیه فرستاد. او بلافاصله دستگیرشد و به زندان رفت. یک سال نیم بعد او فرار کرده به هلند آمد.وقتی که در هلند او را دیدم قابل شناختن نبود بطور وحشتناکی تغیر کرده بود هم از نظر جسمی و هم روحی،او در گوشه اتاق می نشست و بچه ها نباید سر و صدا می کردند.
بعدا از دکتر او شنیدم که او هم در زندان مورد تجاوز قرار گرفته است منتها به طریق دیگری. آنها بوسیله یک بطری که به نمک و آلکل آغشته بوده به او تجاوز کرده بودند و او خجالت می کشید که در باره این موضوع صحبت کند و هرگز چیزی نگفت من و شوهرم هیچوقت نمی توانستیم یکدیگر را تسکین بدهیم.ما هر روز دعوا داشتیم تا اینکه دیگر در زیر یک سقف زندگی کردن امکان نداشت حالا دیگر ما از هم رسما جدا شده ایم، ولی می ترسم که یک روزی پسرم را بدزدد.
در مصاحبه با ای- ان – د نتوانستم حقایق زندگی ام را بگویم در نتیجه به من جواب منفی پناهندگی دادند. در سال 2002 من و بچه هایم را به خیابان انداختند. ما به آلمان رفتیم و تقاضای پناهندگی کردیم در آلمان به علت فشار های روحی و روانی شدید دو ماه در بیمارستان روانی بستری شدم و بچه هایم به یک خانواده سپرده شدند ولی در فوریه 2003 دولت آلمان ما را در یک شب سرد در یک ایستگاه قطار رها کرد.یک خانواده ترک که اتفاقی انجا بودند ما را به خانه شان بردند.من کاملا داغون شده بودم وتمام مدت گریه می کردم مجبور شدیم به هلند برگردیم. اما بعد کم کم توانستم روی پای خودم بایستم،با شکنجه روانی تجاوز هر روز زندگی می کنم و شبها خواب انرا می بینم. اما با این همه خود را بخاطر بچه هایم سر پا نگه می دارم.
اوایل، پذیرفتن دخترم برایم مشکل بود. حتی نمی خواستم به او غذا بدهم. ولی یک روانشناس خوب به من گفت که تو باید مبارزه کنی. دختر گناهی ندارد. او مهربان است واقعا هم همینطور است دخترم بسیار مهربان می باشد.الان بخاطردخترم مبارزه می کنم. مبارزه می کنم بخاطر زندگی او چون پدرم مرا تهدید کرده که دختر تو باید بمیرد اگر زمانی به ترکیه برگردید من هر دوی شما را خواهم کشت و برادرم گفته که دختر تو مایع ننگ فامیل می باشد و در جستجوی ماست تا هر دوی ما را بکشد. من خیلی می ترسم.
من الان کمتر دارو مصرف می کنم و در یک گروه زنان فعال هستم."من زندگی سختی را پشت سر گذاشتم آما هنوز عشق به مبارزه در من وجود دارد من این هستم و همیشه اینطور بودم زمانی به فکر خود کشی افتادم اما زندگی را انتخاب کردم چون اگر تو زنده نباشی نمی توانی صدایت را به گوش همه برسانی.
توضیح : گلاره، اسم مستعاری است که به منظور رعایت مسائل امنیتی برای مصاحبه شونده انتخاب شده است .
منابع: روزنامه هلندی ان- ار- س و پرونده پناهندگی مصاحبه شونده با کسب اجازه از وی.
افسوس در این روزگار، نویسندگان سیاسی برای به كرسي نشاندن ايدئولژي هاي شخصي و فرقه اي خود، نشر ادعاهاي بی پایه و غیرمستند تاريخي و زبان شناختي را پيشه ي خود ساخته اند. مقاله ی اخیر جناب ماشالله رزمی نیز جزو چنین نوشتارهایی است که برای القاي فرضیه های نادرست سیاسی، اقدام به تحریف تاریخ و آمار و داده های زبانشناسی كرده است. (بنگرید به : ماشالله رزمی،ريشههای ترکستيزی در ايران٬ ۱۲ تير٬ ۱۳۸۵٬ مندرج در پايگاه ايران-امروز، www.iran-emrooz.net(
در این پاسخ کوتاه، من تنها به بخش تاریخ و آمار و داده های زبانشناسی جناب رزمی متمركز خواهم شد و بر همه روشن است که کسي که استدلال هایش بر اسنادي جعل استوار باشد، ناچار نتیجه گيري ها و توصيه هاي سیاسی او نيز نمي تواند راهگشای مسائل روز ايران باشد.
برای نمونه آقای رزمی می نویسند:
"پان ایرانیستها و ستایشگران زبان فارسی این امر را ناشی از برتری زبان فارسی بر زبان ترکی میدانند در صورتیکه از نظر زبان شناسی عکس قضیه صادق است. سازمان یونسکو موقعی که سال ١٩٩٩ را سال بزرگداشت « ده ده قورقود » اعلام کرد ، زبان ترکی را نیز سومین زبان با قاعده دنیا اعلام کرد که بیست و چهار هزار فعل دارد و همان زمان فارسی را سی و سومین لهجه عربی معرفی نمود."!!
حقیقت این است که یونسکو هرگز چنین ادعايي را درباره زبان هاي تركي و فارسي مطرح نكرده است و منشا اين خبر دروغين و وقيح، نشريه پان تركيسيتي اميد زنجان بوده است كه خيال بافانه و مغرضانه چنين ادعايي را نشر داده و در ميان پان ترك ها جا انداخته است.
بنگرید به :
«اطلاعیۀ یونسکو در مورد درجه بندی زبانها»، کتاب هفته، تهران، مورخ 25 اردبیهشت 1381
و همچنین به مقاله زیر:
دروغ های بزرگ دربارۀ آذربایجان، دکتر جلال متینی
http://www.azargoshnasp.net/recent_history/atoor/dorooghhaayebozorgazarbaijan.pdf
اما درباره اطلاق عنوان دده قورقود به سالي خاص از جانب يونسكو بايد گفت كه هر سال هر كشوري يكي از ميراث هاي فرهنگي خود را به يونسكو معرفي ميكند. دولت جمهوري آذربايجان هم دده قورقود را بدين منظور معرفي كرد و ايران هم اگر درست يادم باشد در آن سال ناصر خسرو يا يک شاعر ديگري را. بدين مناسبت در كشور مربوط كنگره اي برپا مي گردد و دربارهي آن شخص يا كتاب، مقاله خوانده ميشود. همين! در ايران براي فردوسي و سعدي و ديگر بزرگان ملت ايران هم چنين جشن هايي گرفته شده است. نه اين كه – مثلا - ارمنستان يا فرانسه يا آلمان ٬ سالي را به مناسبت بوستان سعدي يا دده قورقود و غيره جشن گرفته باشند بلكه انها هم هر سال براي يكی از مشاهیر خود جشن مي گيرند. یونسکو هر سال از بسیاری از کشورها درخواست می کند که یکی از مشاهیر خود را معرفی کنند و یونسکو با حمایت آن کشور، جشن چنین شخصیت ها یا کتابی را می گیرد. برای نمونه تا کنون جشن سال های زردشت، فردوسی، ناصرخسرو، نصيرالدین طوسی با همت یونسکو برگزار شده اند. یونسکو جشن فردوسی را در سال 1990 گرفت و آن را به عنوان سال شاهنامه برگزید. همچنین ساله 2006 را یونسکو سال تمدن آریایی با درخواست کشور تاجیکستان ناميده است:
http://www.radiofarda.com/author.aspx?pageNumber=2&authorsid=349
بنابراین برخلاف نظر جناب ماشالله رزمی، یونسکو کاري استثنایی در این باره نکرده است. کشورهای گوناگونی براي بزرگداشت مشاهیر و کتابهای خود از یونسکو ياري می گيرند. درباره دده قورقود می توان به این نکته اشاره کرد که این کتاب را تا 200 سال پیش کسی نمی شناخته است و تنها دو نسخه از این کتاب در جهان موجود است. اما شاهنامه را شاهان تيموري و صفوی گرامي مي داشتند و نزدیک به هزار نسخه دستنويس از این کتاب از سراسر جهان پیدا می شود و خود این موضوع شاید بسنده ترین دليل براي ميزان تاثیرگذاري این دو اثر بر جامعه بشری باشد.
نکته سوم هم درباره شمار افعال فارسي است، و بر همه روشن است که داده هایی که جناب رزمی و پان ترکیستان به دروغ به یونسکو نسبت مي دهند، تمام پژوهشها را برنگرفته است. جناب رزمی در این باره نیز می نویسد:
« به نوشته دکتر خانلری در کتاب دستور زبان فارسی ، زبان فارسی تنها سیصد وچهارده فعل دارد»
اما درباره فعل. فارسي زباني است تركيبي و يك ريشهي فعلي معين در تركيب با پيشوندها و پسوندها مبدل به انبوهي از افعال مختلف ميشود و لذا نيازي به فراوان بودن ريشهي فعلي در زبان فارسي وجود ندارد. ولي به آساني مي توان واژگان زيادي را در فارسي فعل کرد. حتا واژگاني غيرفارسي را. براي نمونه در زبان فارسي از چند واژه تازي فعل ساخته شده است: فهميدن، رقصيدن، بلعيدن،..
گفتني است كه در کردي کرمانجی از واژگان تازي افعال بيش تري ساخته مي شود: کملاندين (کامل کردن)، الماندين (عالميدن يا عالم کردن يا ادب نمودن.)، فيکيرين (فکريدن يا همان فکر کردن ). دستور زبان کردی کرمانجی همانند فارسی است و بنابراین در فارسی هم می توان اگر نیازی باشد همین شیوه را به کار برد.
در ترکي نيز همين روش به كار رفته است و از واژگان اقتباسي فعل ساخته شده است:
آرزولاماق، بيزارلاماق، سازلاماق، تانشلاماق .. اين چهار واژه فارسي هستند:آرزو، بيزار، ساز، تانيش (که از دانش پارسی برگرفته شده است)
پس توانمندي يك زبان ربطي به تعداد ريشه هاي فعلي آن ندارد چه به آساني ميتوان واژگان زيادي را مبدل به فعل کرد. برای نمونه همين واژه آساني را مي توان به مصدر آساندن مبدل کرد و سپس گفت: مي آسانم، مي آسانند، می آسانیدند و ...
اما درباره شمار افعال در زبان فارسی در کتاب زیر حدود نزدیک به 2000 فعل از متون کهن آورده شده است:
راهنمای ریشهی فعلهای ایرانی؛ در زبان اوستا و فارسی باستان و فارسی کنونی، از دکتر محمد مقدم / فهرست فعلهای فارسی با معناهای آنها، محمد بشیر
http://www.parsi-l.com/weblog/archives/2005/04/uoeoeuoeuuauoeu.html
پس روشن است که جناب ماشالله رزمی برای به کرسی نشاندن حرفهای سیاسی اش، چگونه ادعاهاي دروغين نشريه امید زنجان را به عنوان سندي معتبر به کار برده و خوانندگان نوشته خود را فريب داده است و یا بدون پژوهش در زبانشناسی، نظر قطعی صادر میکنند.
جناب ماشالله رزمی می نویسند:
"در تاریخ هزار ساله حکومت ترکان در ایران فارسها هرگز ستم فرهنگی احساس نکردهاند. حکام ترک هرستمی هم کردهاند عاری از ستم فرهنگی بوده و اینهمه دیوان شعر که ازشعرای فارس باقی مانده حتی یک بیت آن در باره ستم فرهنگی نیست زیرا ترکان هرگز با زبان مردم تحت حاکمیت خود کاری نداشتهاند وفارسی همواره زبان شعر ، عربی زبان علم ودین و ترکی زبان قشون و دربار بوده است."
نخست این پرسش پيش می آید که این حاکمان چه قدر خود را ترک می پنداشتند؟ واقعيت آن است كه در زمان سلجوقيان تبارنامه ای برساخته بودند که نسب سبکتگین را به یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی می رساند (تاریخ ایران کمبریج، جلد چهارم، انتشارات امیرکبیر، 1379، ص 145.) و سلطان محمود چنان در فرهنگ برتر ایرانی ذوب شده بود که فرخی سيستاني در وصف محمود می گوید:
زهی اندر جهانداری و بیداری چو افریدون//
زهی اندر نکوکاری و هشیاری چو نوشروان//
شاید همین نکته درباره هویت محمود و ريشه هاي فرهنگي شاهان ترک تبار ايران کافی باشد. اما روايت تاريخي زير نيز نشان مي دهد كه شاهان ترك تباري چون محمود غزنوي تا چه حد در فرهنگ ايراني ذوب شده و از ريشه هاي تركي خود فاصله گرفته بودند، به گونه اي كه ديگر ترك دانسته نمي شده اند:
سلطان محمود به خلیفه عباسی اعتراض میکند که چرا خاقان سمرقند (از شاخه منتسب به سلجوقیان) سه لقب دارد و خلیفه تنها به وی یک لقب دارد. اصرار سلطان محمود چنان بوده است که ده بار به خلیفه عباسی در این باره نامه می فرستد اما هر ده بار ناکام مي ماند. خواجه نظام المک نکته جالبی درباره بار یازدهم نقل می کند:
«... دیگربار (یعنی بار یازدهم) رسول پیش خلیفه فرستاد و گفت که چندین فتحها در بلاد کفر کردم و هندوستان و خراسان و عراق مرا مسلم شد و ماوراءالنهر را بگرفتم و به نام تو شمشير ميزنم و خاقان که امروز از مطيان و دستنشاندگان من است او را سله لقب فرمودهای و من بنده را يکی با چنين خدمتها و هواخواهيها...جواب آمد که لقب تشريفی باشد مرد را که بدان شرف او بيفزايد و بدان لقب جهانيان او را بشناسند...اما بدان که خاقان کم دانش است و ترک٬ التماس او را از جهت کمدانشی وفا کرديم..»
پرسش ديگر آن است كه چرا برای نمونه در دوران و دربار غزنویان حتا يك اثر به زبان ترکی نوشته نشده است؟ (در این مورد نیز بیشتر سخن خواهیم راند) آيا جز شفاهی بودن زبان تركي و چيرگي و سرآمدي زبان فارسي و علاقه مندي خواص و عوام به آن مي توان دليل ديگري را براي آن پیدا كرد؟ برخلاف ادعاي جناب ماشالله رزمی بايد گفت كه زبان فارسی تنها زبان شعر نبود. بلکه آثار گرانبهایی نثر زبان فارسی در این دروان هم داریم. آثار علمي و فلسفي ابوعلی سینا و ابوريحان، کتاب های فراوان خواجه عبدالله انصاری، تاریخ بیهقی، حدودالعالم، گشایش و رهایش ناصرخسرو، کیمیای سعادت غزالی، ذخیرۀ خوارزمشاهی در طب، سمک عیار .. آشكار است كه هيچ يك از این آثار به دربار وابستگي نداشتند.
حقیقت این است که هرچند حاکمان برهه هايي از تاريخ ايران ترک تبار بودند اما دبیران، وزیران، كارگزاران و بسی از درباریان این دوران ایرانی بودند و بنابراین زبان پارسی را به کار می بردند. البته خود آقای رزمی هم ناآگاهانه اعتراف كرده است كه چه کسی در طول تاريخ ايران ستمكار و چه كسي ستم ديده بوده است، چه به قول ايشان تركان بر ايرانيان هزار سال حكومت كردند. ايرانيان و فارسي زبانان در چهارده قرن اخير نخست به مدت دو قرن و نيم تحت سلطه تازيان مسلمان بودند و در اين مدت، فرمانروايي ايراني و فارسي زبان بر ايران زمين حكومت نكرده است. در يازده قرن و نيم اخير نيز به جز دوره كوتاهي، همواره ايران و ايرانيان تحت ستم و سلطه قبايل ترك زرد پوست و تاتاران بوده اند و فرمانرواياني ترك نژاد يا ترك زبان بر آنان حكومت مي كرده اند ، و بارها همين تركان سرزمينهاي آبادان ايران را ويران و آثار تمدن را در اين كشور از بيخ و بن نابود كردند. همهي ايرانيان اسير دست تركان بودند و در نتيجه اگر قرار باشد از ستم سخني به ميان آيد، بي ترديد بايد از ستم «تركان» حاكم به «ايرانيان» سخن گفت، به استناد شواهد بسيار و نه بر عكس آن! حمله تركان نيمي از سرزمين ايراني را و به ویژه بخش هاي بزرگي از آسياي ميانه كه سغدي - فارسي زبان بودند و شهرهاي بزرگ و بي نظير مرو و بلخ و نيشاپور را از ميان برد. در نقاط دیگر هم ايرانيان يا نابود گشتند يا زبانشان عوض شد و شواهد عيني زيادی نشان از حضور ايرانيان دارد، برای نمونه همين آتشكده هاي زردشتي، كه به فرهنگ ايرانيان تعلق دارد. یکی از نقاط کشور که زبان ایرانی آن عوض شد همین آذربایجان است و این درست برخلاف دروغی است که جناب رزمی می گوید: اين که ترکان حاکم هرگز زبانشان را تحميل و جایگزین زبان هاي بومي نکردند. تركان نه تنها باعث نابودي زبان ايراني آذربايجان شدند بل كه زبان هاي ايراني خوارزم و سغد را نيز از ميان برداشتند و تركي را به جاي آن تحميل كردند. چنان كه در قفقاز و آناتولي نيز چنين كردند. مردم آذربایجان زبان ایرانی خود را به سبب فشار همین ترکان حاکم از دست دادند وگرنه آنان نيز ریشه و تبار ایرانی دارند. نابودی تمدن یونان در آناتولی کهن به دست تركان آسیب های جبران ناپذیری را به تمدن یونان وارد کرد.
پرسش اصلي آن است كه چرا حاکمان ترک ادبيات اختصاصي خود را برای نمونه در دوران غزنویان توليد نکردند؟ آیا آنها به سبب خودستیز بودن به سوی ادبیات بیگانگان روي آورده بودند؟ آیا هیچ قومی ادبیات خودش را از ادبیات دیگران پست تر می شمارد؟ تنها پاسخی كه مي توان به اين پرسش داد اين است كه زبان ترکان بيابانگرد و مهاجم و غیر ایرانی حاکم بر سرنوشت ايران و ايرانيان – دست کم تا مدت چند قرن - از حد يك زبان محاوره اي و عوامانه تجاوز نمی کرده است. برای نمونه ترکان غزنوی که حتی يک اثر ترکی باقی نگذاشتند صاحب زبان و ادب و فرهنگی نبوند که آن را در مناطق فرمانروايی خود به عنوان زبان اداری و ادبی به کار ببرند.
اما ترکان حاکم غزنوی و سلجوقی چون خود فاقد فرهنگي ريشه دار بودند به زبان فارسی و ایرانیان در امر کشورداری نياز داشتند. در مقاله ای به سال 1986 دانشمندي ترکزبان به نام تورخان گنجه ای می نويسد:
«قبایل اغوز که بنیان ها قدرت سلجوقی را تشکیل می دادند، و سلجوقیان به گروهی از آنان تعلق داشتند، به لحاظ فرهنگی واپس گرا بودند و برخلاف دیدگاه اظهار شده از سوی برخی دانشمندان (اهل ترکیه)، فاقد زبانی نوشتاری بودند»
(Tourkhan Gandjei, “Turkish in Pre-Mongol Persian Poetry”, BSOAS, University of London, Vol. 49, No. 1,1986)
داستان «قوتات غوبيليك» (دانش سعادت آور) تأليف يوسف خاص حاجب در قرن 11 در كاشغر سين كيانگ، شش هزار بيت را در بر مي گيرد كه سرآغاز ادبيات مردم ترك (ايغور؟) به شمار مي رود. در مقدمه این کتاب آمده است: عربچه تاجيكچه كتابلار اكوش بيزينگ تيليميز چه بويومغي اُقوش. يعني: "به عربي و تاجيكي چنين كتابهايي بسيار است، به زبان ما فقط همين است. "
بهترین سند برای بي ريشگي زبان تركي در حوزه ادبيات و نوشتار همین نقل قول از این متن کهن ترکی اویغوری (كه با ترکی آذربایجانی و آناتولي و ترکمنی که ترکی اغوزی هستند متفاوت است) می باشد. كه البته آن نيز متعلق به ایغورها است و نه آذربایجان که در آن زمان هنوز ترکی – زبان ادبی نشده بود. جناب رزمی هم در این بار می نویسند:«ایلات ترک دامدار بودند و روستائیان فارس کشاورز و دهات کشاورزان در مقابل حرکت ایلات که بصورت نظامی سازمان یافته بودند قادر بدفاع و مقاومت نبوده است.». حقیقت آن است که فرهنگ کشاورزی و شهرنشینی فرهنگی است که آثار ادبی و نوشتاري خلق می کند و برای همین هم ترکانی مانند غزنویان که بر ایران حکومت کردند، به زبان فارسی متوسل شدند. در این باره سفرنامه ابن فضلان نیز نکاتی درباره شیوه زندگي ترکان اغوز نوشته است که نشان می دهد آنها هنوز در قرن 9-10 میلادی بيابانگرد و غیرشهرنشین بوده اند.
باز به یکی ديگر از داده های غلط جناب رزمي نگاهي مي افكنيم:
«سلطان محمود غزنوی شاه ترک ایران چهارصد مداح فارس در دربار خود داشت که یکی از آنها ابوالقاسم فردوسی بوده است»
اصحاب علم و ادب مي دانند كه فردوسی توسی هرگز شاعر درباری (آن هم دربار غزنوي) نبوده و سرايش شاهنامه را نيز در زمان سامانیان آغاز كرده بود. البته جناب رزمي نام و نشاني از آن چهارصد شاعري كه مدعي است مداح محمود غزنوي بودند، نمي دهد.
جناب ماشالله رزمی باز در حوزه زبان شناسی که رشته ی وی نیست چنين افاضاتي را بيان مي كند:
«باستان گرایان و بعضی از شرق شناسان از جمله آرتور کریستن سن معتقدند که گسترش سواد و اداره کشور با حساب و کتاب و جمع آوری مالیات و ثبت و ضبط در آمد ومخارج در ایران در دوره ساسانیان انجام گرفته و معمول شده است و چون زبان حکومت در آن دوره نوعی پارسی بوده لذا پایه کار دیوانی به این زبان گذاشته شده و چون شغل دیوان نیز مانند همه مشاغل در گذشته موروثی بوده و پسر کار پدر را ادامه میداده لذا علیرغم تغییر سلسلهها زبان و سیستم مالیات گیری تغییرنیافته است. اغلب دبیران هم از زبان « هزوارش » استفاده کردهاند یعنی نوشتهاند گوشت و برای حاکم عرب خواندهاند « لحم » و برای حاکم ترک خواندهاند « ات ». احمد کسروی نیز متداول شدن زبان فارسی در امر نوشتن را از زمان ساسانیان میداند. این استدلال از آنجا ضعیف است که میدانیم زبان فارسی دری امروزی بعد از اسلام و از آسیای مرکزی به ایران آمده است و پارسی باستان همانقدر با فارسی امروز بیگانه است که هر زبان خارجی دیگر.»
در پاسخ به ادعاهاي بي پايه جناب رزمي بايستي به چند نکته اشاره کنیم:
1) زبان پهلوی بدون هزوارش نیز کتابت شده است که متون مانوی و متون پازند نمونه های خوبي از آن می باشند. همچنین هزوارش خود زبان نیست که حاکمان ترک و عرب آن را به کار ببرند، بلکه هزوارش همان لوگوگرام یا نماد است. زبان چینی نمونه خوبی از این نوع خط است که هر واژه ای خود دارای یک نماد است و به جای خواندان آواها، خود نماد واژه معنی واژه را بازگو میکند.
2) در اوایل دوران حاكميت اعراب اموی، امور دیوانی و مالیاتی همه به زبان پارسی انجام می گشت. تا آن كه در حدود هشتاد قمري در زمان حجاج بن يوسف زبان ديوان از پارسي (در واقع پهلوي یا همان پارسی میانه) به عربي برگردانده شد (نك. فرهنگ ايران پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامي و ادبيات عرب، دكتر محمد محمدي، 1374، ص 95).
3) زبان فارسی دری خود گویش خراسانی زبان پارسی میانه (پهلوی) می باشد كه پس از اسلام گسترش يافته و بر ديگر گويش هاي ايراني اين سرزمين چيره شده است. ولی ریشه پهلوی زبان پارسی کنونی را می توان به آسانی ثابت کرد. جناب ماشالله رزمی، پارسی باستان را با پارسی میانه در اینجا اشتباه می گیرد. پارسی باستان زبان پادشاهان هخامنشی بود و پهلوی (پارسی میانه) ریشه در پارسی باستان دارد. مروری بر چند واژه متعلق به هر سه زبان پارسی باستان و میانه و نو گواهي آشکار بر وجود پیوند ميان اين سه زبان ايراني است:
Aspa (پارسی باستان) > asp (پارسی میانه) > اسب (فارسی)
Kāma (پارسی باستان) > Kām (پارسی میانه) > کام (فارسی)
Daiva (پارسی باستان) > dēw (پارسی میانه) > دیو (فارسی)
Drayah (پارسی باستان) > drayā (پارسی میانه) > دریا (فارسی)
Dasta (پارسی باستان) > dast (پارسی میانه) > دست (فارسی)
Bāji (پارسی باستان) > bāj (پارسی میانه) > باج (فارسی)
Brātar (پارسی باستان) > brādar (پارسی میانه) > برادر (فارسی)
Būmi (پارسی باستان) > būm (پارسی میانه) > بوم (فارسی)
Martya (پارسی باستان) > mard (پارسی میانه) > مرد (فارسی)
Māha (پارسی باستان) > māh (پارسی میانه) > ماه (فارسی)
Vāhara (پارسی باستان) > wahār (پارسی میانه) > بهار (فارسی)
Stūnā (پارسی باستان) > stūn (پارسی میانه) > ستون (فارسی)
Šiyāta (پارسی باستان) > šād (پارسی میانه) > شاد (فارسی)
Duruj / drauga (پارسی باستان) > drōgh (پارسی میانه) < دروغ (فارسی)
پیوند ایران و فارس نیز در متون کهن بارها گواهی گردیده است، چنان که حمزه اصفهانی می نویسد (تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 2): «آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد و این کشورهای شش گانه محیط بدان اند، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین، و شمال در دست ترک، میانه جنوب در دست هند، رو به روی آن یعنی میانه شمالی در دست روم و جنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است».
برای آگاهی خوانندگان از پیوند و ارتباط کامل زبان فارسی کنونی با زبان پارسی میانه (پهلوی) نمونه هایی از نوشته های پهلوی را در زیر نقل می کنیم تا آشکار شود که حقیقتأ زبان فارسی کنونی ادامه زبان پهلوی عصر ساسانی است:
1) قطعه شعری به زبان پهلوی (متون پهلوی، جاماسپ آسانا، گزارش سعيد عريان، 1371، ص 96):
Dārom andarz-ē az dānāgān
Az guft-ī pēšēnīgān
Ō šmāh bē wizārom
Pad rāstīh andar gēhān
Agar ēn az man padīrēd
Bavēd sūd-ī dō gēhān
برگردان فارسی:
«دارم اندرزی از دانایان
از گفته ی پیشینیان
به شما بگزارم (= گزارش دهم)
به راستی اندر جهان
اگر این از من پذیرید
بُوَد سود دو جهان».
2) بخشی از کارنامه ارشیر بابکان که یکی از متون معتبر و مهم پهلوی است:
pad kārnāmag ī ardaxšīr ī pābagān ēdōn nibišt ēstād kū pas az marg ī alaksandar ī hrōmāyīg ērānšahr 240 kadag-xwadāy būd. spahān ud pārs ud kustīhā ī awiš nazdīktar pad dast ī ardawān sālār būd.
pābag marzobān ud šahryār ī pārs būd ud az gumārdagān ī ardawān būd. ud pad staxr nišast. ud pābag rāy ēč frazand ī nām-burdār nē būd.
ud sāsān šubān ī pābag būd ud hamwār abāg gōspandān būd ud az tōhmag ī dārā ī dārāyān būd ud andar dušxwadāyīh ī alaksandar ō wirēg ud nihān-rawišnīh ēstād ud abāg kurdān šubānān raft.
برگردان فارسی:
«در كارنامه اردشير بابكان ايدون نوشته شده است كه پس از مرگ اسكندر رومي، ایرانشهر را ۲۴۰ کدخدای بود. اسپهان و پارس و سامانهاي نزديك به آن ها در دست سالار اردوان بود. بابك شهريار و مرزبان پارس و از گماردگان اردوان بود و در (شهر) استخر نشيمن داشت. بابك را هيچ فرزند نام برداری نبود. و ساسان، (كه) شبان بابك بود، همواره همراه با گوسفندان بود و از تخمه داراي دارايان بود. و اندر دژخدايي (= حكومت بد) اسكندر به گريز و نهان- روش شده بود و با كُردهاي شبان مي رفت».
بدون هیچ تردیدی هر فرد فارسی زبانی می تواند بیشینه این نوشته های پهلوی را دریابد و از این رو بدیهی است که میان زبان فارسی کنونی و زبان پهلوی پیوند و ارتباط کامل و مستقیمی وجود دارد و زبان فارسی ادامه همان زبان پهلوی ای است که در کتیبه های ساسانی و متون پهلوی (مانند کارنامه اردشیر بابکان) گواهی گردیده است. آشکار است که زبان های ایرانی دیگر، مانند سغدی و پارتی و خوارزمی نیز بر زبان فارسی کنونی تاثیراتی داشته اند اما پایه اصلی این زبان همان زبان پهلوی است (بریتنیکا: زبانهای ایرانی).
در همین زمینه، خوب است مقایسه ای نیز میان زبان انگلیسی کنونی و زبان انگلیسی کهن انجام دهیم. زبان انگلیسی امروزی ریشه در زبان انگلیسی کهن دارد. زبان انگلیسی کهن اثری مشهور و حماسی به نام بئوولف از حدود نهصد سال پیش دارد. اما این داستان را هیچ فرد انگلیسی زبان امروزی نمي تواند بفهمد و تنها با گذراندن دوره های مخصوص می توان زبان انگلیسی کهن را آموخت و متون آن را خواند. برای نمونه چند سطری از همان حماسه بئوولف را به زبان انگلیسی کهن می آوریم:
oretmecgas æfter æþelum frægn:
"Hwanon ferigeað ge fætte scyldas
græge syrcan ond grimhelmas
heresceafta heap? Ic eom Hroðgares
و برگردان انگلیسی امروزی آن:
asked of the heroes their home and kin
"Whence, now, bear ye burnished shields
harness grey and helmets grim
spears in multitude? Messenger, I, Hrothgar's
با مراجعه به این صفحه خواهید دید که یک فرد انگلیسی زبان قادر به فهم متون انگلیسی کهن نمي باشد:
http://www.georgetown.edu/labyrinth/library/oe/texts/a4.1.html
اما در مقابل، یک ایرانی کنونی نه تنها اشعار رودکی و فردوسی کهن تر از داستان بئوولف را در می یابد، بل که می تواند متن های پارسی میانه (پهلوی) را نیز کمابیش به خوبی بفهمد. در حالیکه یک ترکزبان از ترکیه کنونی نمیتواند سروده هاي شاعران کلاسیک ترکی-گوی را دریابد زیرا اتاترک و همفکرانش بسیاری از واژگان پارسی و عربی را از زبان ترکی عثمانی حذف كرده اند.
برای اطلاعات بیشتر در مورد پيوستگي ميان زبان پارسی باستان و فارسي میانه و فارسي نو علاقه مندان می توانند به اين کتاب ها مراجعه نمايند:
+ هزاره های پرشکوه: داريوش احمدي، انتشارات گرگان، 1384، ص 35-33
+ راهنمای زبان های ایرانی، جلد اول و دوم ، ويراستار: پرفسور روديگر اشميت، انتشارات ققنوس، 83-1382
+ تاريخ زبان فارسي: محسن ابوالقاسمي، انتشارات سمت، 1380
+ Gilbert Lazard, “The Rise of the New Persian Language” in Cambridge History of Iran, vol. IV, 1975
ادعای سراپا بی بنیان و باطل پان ترک ها برضد زبان فارسی، نه تنها گواه عمق دروغ پردازی و پریشان گویی آنان، بل که نمودار احساس حقارت آنان در برابر شکوه زبان فارسی و احساس نفرت آنان نسبت به زبان فرهنگ ساز و فرهنگ پرور و ملی ایرانیان است.
اين گفته جناب رزمي: « در انستیتوی لوموند عرب در پاریس شاه نامه فردوسی را گذاشتهاند و فردوسی را عرب معرفی میکنند و هیچ آکادمیسینی هم تاکنون اعتراض نکرده است.»
نشان می دهد كه وي چگونه از اخبار و اسناد ساختگي به دلخواه خود بهره برداري مي كند (مانند گزارش دروغین امیدزنجان) بي آن حقايق تاريخي را مد نظر خود قرار دهد. بر همه روشن است که انستیتوی لوموند در اين موضوع اشتباه کرده است (البته اگر اصل خبر راست باشد، كه بعيد مي نمايد!) و اگر کسی اعتراضی نکرده است براي آن است كه كسي از چنین ماجرایی مطلع نبوده است. وگرنه ایرانی بودن فردوسی آشكارتر از آفتاب است. این برداشت نادرست و بازی با اسناد را می توانیم در جمله های زیر جناب رزمی (كه متني بر همان جعليات وقيح نشريه پان تركي اميد زنجان است) مشاهده کنیم:
«نظریه سوم به رابطه زبان با دین تکیه میکند. طبق این نظریه خط و زبان در گذشته از دین تبعیت میکرده است این امر نه فقط در ایران بلکه کم و بیش در سایر جوامع نیز صادق بوده است.
زبان دینی مسلمانان ، عربی و خط آنان قرآنی بوده است. زبان فارسی بعد از اسلام آوردن فارس زبانان آنچنان با زبان عربی مخلوط شده است که محققین زبان فعلی فارسی را لهجهای از زبان عربی میدانند و این ادعا بی دلیل نیست زیرا تاریخ میگوید که گلستان سعدی بمدت هفتصد سال یعنی تا باز شدن مدارس جدید ، تنها کتاب آموزش زبان فارسی در هر مکتب و مدرسهای بوده است. در بعضی از قسمتهای گلستان در صد کلمات عربی از کلمات فارسی بیشتر است و مقدمه گلستان با این جملات شروع میشود:
« منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ، هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر میآید مفرح ذات ، پس در هر نفسی دونعمت موجوداست و برهر نعمتی شکری واجب »
چنانکه ملاحظه میشود اکثریت کلمات این جملات عربی است.
دیوان حافظ نیز با مصرعی از اشعار یزید بن معاویه شروع میشود:
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
سبک و وزن اشعار حافظ هم درست شبیه اشعار یزید است.
تمام اشعار فارسی نیز از رودکی تا نیما یوشیج ، سبک و وزن عروضی دارند و همه سبکها از عربی اقتباس شده. جالب اینکه عرب ، رجز را شعر نمیشناسد و شاهنامه فردوسی چیزی جز رجز خوانی نیست و خود فردوسی در اثردیگرش بنام یوسف وزلیخا افسوس میخورد که عمرش را برای سرودن شاهنامه تلف کرده است.
بدون کم ارزش شمردن زبان فارسی و با احترام به کسانی که این زبان را دوست دارند باید پذیرفت که زبان فارسی لهجهای از زبان عربی است و این وابستگی از شیرینی آن نمیکاهد و اگر قاتل زبانهای دیگر نباشد برای همه محترم است.
ساکنان فلات ایران قبل از ساکنان آسیای مرکزی مسلمان شدهاند و ترکها از قرن هشتم میلادی به بعد اسلام آوردهاند و خط قرآنی را انتخاب کردهاند و زبان فارسی بعلت نزدیکی اش به زبان عربی ، زبان کتابت دیوان شده است زیرا تمام اصوات زبان عربی را میشود با اصوات فارسی تطبیق کرد و خواندن کلمات فارسی برای اعراب هم آسان است و بطور خلاصه میشود گفت که زبان فارسی بعلت نزدیکی اش به زبان عربی در واقع زبان دینی مسلمانان بوده است ولی این امر در مورد زبان ترکی صادق نبوده است و اصوات زبان ترکی با خط و زبان عربی قابل تطبیق نیست اکثر اسلام شناسان و عرب شناسها قادر به خواندن و فهمیدن متون تاریخی فارسی هستند زیرا فارسی در دوران قرون وسطی خیلی به عربی نزدیک بوده و بدین جهت کسی که عربی بلد نباشد نمیتواند ادعا کند که به ادبیات فارسی کاملا مسلط است.
در انستیتوی لوموند عرب در پاریس شاه نامه فردوسی را گذاشتهاند و فردوسی را عرب معرفی میکنند و هیچ آکادمیسینی هم تاکنون اعتراض نکرده است.
در قبرستان پرلاشز پاریس بر سنگ قبر غلامحسین ساعدی نمیشنامه نویس تبریزی ، نامش را با خط نستعلیق حک کردهاند و هر وقت توریستها از کنار این مقبره رد میشوند ، راهنمای توریستی ساعدی را نویسنده عرب معرفی میکند.
به این ترتیب انتخاب زبان فارسی از طرف سلاطین ترک دلیل دینی داشته و ساده بودن این زبان نیز دلیل دیکر انتخاب آن بوده ولی بخاطر همین سادگی و مختصر بودنش زبان علمی محسوب نمیشود. که بنوشته دکتر خانلری در کتاب دستور زبان فارسی ، زبان فارسی تنها سیصد وچهارده فعل دارد .»
برای رد ادعاهای دروغین نقل شده در بالا، نخست بايد گفت كه جناب ماشالله رزمی حتی نمیتوانند نام یک پژوهشگر واقعی را معرفی کنند که زبان فارسی را جزو زبانهای هندواروپایی نداند. تنها سند وی همان خبر جعلی امید زنجان بود که به یونسکو چسبانده اند. اما برای رد نظر جناب رزمی ما به سه سند از زبان ترکی نگاه کنیم.
نخستين اثر منظوم ترکي اغوزي را دولتشاه سمرقندي ذکر کرده است. حسن اغلو، شاعر اين قطعه تركي، از خراسان است. خوب است به اين شعر نگاهي بيافكنيم:
آپاردى كؤنلومو بير خوش قمر اوز٫ جانفزا ديلبر٫
نه ديلبر!؟ ديلبر-ى شاهيد٫ نه شاهيد!؟ شاهيد-ى سرور
من اؤلسم٫ سن بت-ى شنگول٫ صوراحى ائيله مه غولغول!
نه غولغول!؟ غولغول-ى باده٫ نه باده!؟ باده-يى احمر
باشيمدان گئچمه دى هرگيز٫ سنينله ايچديييم باده٫
نه باده!؟ باده-يى مستى٫ نه مستى!؟ مستى-يى ساغر
شها! شيرين سؤزون قيلير٫ ميصيرده هر زامان كاسيد٫
نه كاسيد!؟ كاسيد-ى قييمت٫ نه قييمت!؟ قييمت-ى شككر
توتوشمايينجا در آتش٫ بليرمز خيصلت-ى عنبر٫
نه عنبر!؟ عنبر-ى سوزيش٫ نه سوزيش!؟ سوزيش-ى ميجمر
ازلده جانيم ايچينده٫ يازيلدى صورت-ى معنى ٫
نه معنى!؟ معنى-يى صورت٫ نه صورت!؟ صورت-ى دفتر
حسن اوغلو سنه گرچى٫ دوعاچىدير٫ ولى صاديق٫
نه صاديق!؟ صايدق-ى بنده٫ نه بنده!؟ بنده-يى چاكر
مي شود گفت که بيشتر واژگان اين شعر فارسي هستند. اما در مقابل بنگريد به کهن ترين نمونه هاي شعر فارسي، مثلا رودكي يا فردوسي، كه در آن ها واژگان بيگانهي ترکي يا تازي در اقليت محض اند. اما اين شعر ترکي پر از واژگان فارسي است: خوش، جانفزا، دلبر، نه، سرور، من، شنگول، غلغل، باده، هرگز، مستي، شه (شاه)، شيرين، هر، زمان، آتش، سوزش، کاسد، شکر، ممجر، دقتر، بنده ، گرچه، ولي، مه، بي، چاکر، جان، و ...
ان واژگاني هم که فارسي نيستند بيشتر تازي اند! (قمر، شاهد، ساغر،قيمت، خصلت، مجمر، معني، صورت، دعا، صادق) و تعدادي هم يوناني هست مانند عنبر. گفتني است كه در طول هزار و دويست ساله ادبيات فارسي حتا یک شعر نيز نمي توان يافت كه در اين حد واژگان تركي داشته باشد. (بجز اشعار ملمع که به قصد دوزبانه نوشته شده اند).
همچنین بنگرید به این شعر از قلمرو عثمانیان:
صبحدم بلبل نیاز ایدیکجه گلدی نازه گل
راز عشقی در میان ایتدی آچیلدی تازه گل
اولدی صحن باغدا پیدا گل افشانلارینه
حاصلی دوندی چمن بزمنده آتشباز گل
اویمادی بیرگون هوای بلبل شوریده یه
میل ایدر دائم نسیم صبح ایله پروازه گل
بیریره جمع ایله-میش اوراق ناز و شیوه-یی
رشته جانندان ایتمیش بلبلون شیرازه گل
گوگلره ایرگوردی باقی غلغل عشقون سنون
سالمادین روی زمینه حسن ایله آوازه گل
در این شعر واژگان پارسی و سپس عربی بیش از واژگان ترکی اند!
یا به این عبارت فضولی، شاعر معروف ترکزبان عراقي بنگریم.
از مقدمهء حديقه السعداء فضولي:
"...اگر چه عبارت تركيده بيان واقع دشوار در، زيرا اكثرا الفاظي ركيك و عباراتي ناهموار در. اميد در كه همت اوليا اتمامنه مساعدت و انجامنه معاونت قيله."
در این عبارت بیشتر واژگان فارسی و عربی می توان دید تا ترکی! گرهاد دوفر، ترکشناس نامدار آلماني، نیز به اين حقیقت روشن اشاره کرده است که زبان فارسی در ترکی بسیار بیشتر اثرگذاشته است تا زبان ترکی در فارسی. دکتر اصغر دلبری پور، عضو هیئت علمی دانشگاه آنکارا نیز در این باره نوشتاری مستند و مستدلی نوشته است:
http://www.azargoshnasp.net/languages/Persian/zabanparsiturkidaadosetad.pdf
پس اگر نحوه استدلال جناب ماشالله رزمی را بخواهيم مبنا قرار دهيم، به راحتي مي توانيم بگوییم که زبان ترکی گویشی از زبان فارسی است، در حالی که مي دانيم زبان ترکی یکي از شاخه هاي زبان هاي آلتایی است، همانگونه که زبان فارسی، یک زبان آریایی، از شاخه زبانهای هندواروپایی می باشد و هرگز هیچ پژوهشگر زبانشناسی سخني به جز اين نمي تواند بگويد و هرگز نمي توان زبان شناسي را در جهان سراغ گرفت كه با توهمات جناب رزمي درباره زبان تركي و فارسي همسو و همداستان باشد.
به تاكيد بايد گفت كه وجود شماري وامواژه تازي در زبان فارسي موجب انحراف و خروج آن از رده و جايگاه زبان شناختي اش نمي شود. زبان فارسي به لحاظ اصول زبان، بنياد دستوری، تغيير آواها، و ريشه شناسی آن، در جهان به عنوان عضوي از گروه زبانهای ایرانی شاخه هندواروپایی شناخته مي شود. زبانهای دیگر ایرانی مانند کردی و پشتو و تالشی و .. همه جزو این شاخه دیرینه میباشند. زبان انگليسی هم 55 درصدش فرانسه و لاتين است، ولی انگليسی امروز دنباله همان انگليسی قديم بئوولف و چاسره. می توان گفت که زبان انگلیسی واژگان بیگانه بیشتري از فارسی دارد اما با این همه زبان انگلیسی یک زبان ژرمانیک و جزو خانواده ژرمانیک زبانهای هندواروپایی حساب می شود.
About 80 percent of the entries in any English dictionary are borrowed, mainly from Latin. Over 60 percent of all English words have Greek or Latin roots. In the vocabulary of the sciences and technology, the figure rises to over 90 percent.
http://dictionary.reference.com/help/faq/language/t16.html
ترجمه:
حدود 80 درصد واژگان زبان انگلیسی از لاتین میباشند. بيش از 60% واژگان انگلیسی ریشه یونانی و لاتینی دارند. در واژگان دانشی و فن-آوری، این درصد به 90% افزایش می ابد.
در این باره دکتر جلیل دوستخواه نیز پاسخ بسنده ای داده اند:
http://iranshenakht.blogspot.com/2006/03/268.html
دانشنامه جهانی بریتنیکا (سال 2006) نیز مینویسد:
The Indo-Iranian group consists of Indic languages and Iranian languages. Persian (or Farsi) is an Iranian language. So are Pashto (or Pushtu), spoken in Afghanistan and Pakistan; and Kurdish, spoken in Kurdistan. Baluchi, spoken mostly in Pakistan and Iran, also is an Iranian language. Sanskrit is an Indic language. It is the oldest living Indo-European language, and is now used chiefly as the sacred language of Hinduism. Hindi, the leading language of northern India, and Urdu, the national language of Pakistan, are also Indic languages.
(ترجمه: گروه زبان هاي هندوايراني شامل زبان هاي هندي و ايراني است. پارسي يا فارسي كه زبان ايراني است، چنان كه پشتو، زباني در افغانستان و پاكستان بدان تكلم مي وشد؛ و كردي، زباني كه در كردستان بدان سخن گفته مي شود؛ بلوچي، زباني كه بيش تر در پاكستان و ايران بدان تكلم مي شود، نيز زبان هايي ايراني اند. سنسكريت يك زبان هندي است و كهن ترين زبان زنده هندواروپايي است، و اينك عمدتاً به عنوان زبان مقدس دين هندو به كار مي رود. هندي، زبان اصلي شمال هند، و اردو، زبان ملي پاكستان، نيز زبان هايي هندي اند.)
بنابراین به جز جناب رزمی، که براي توهين به زبان فارسي ناگزير به بهره برداري از سند جعلي و وقيح نشريه اميد زنجان شده، امروزه همگان می دانند که به لحاظ دستور زبان، واژگان بنیادی، و ریشه شناسي، زبان پارسی یک زبان هندواروپایی است و با زبانهای بلوچی، پشتو، کردی، تالشي و ... همخانواده است.
درباره علمی بودن زبان فارسی مي توان به کتابهای فارسی کهن ابوعلی سینا (دانشنامه علايی و رگ شناسي)، التفهيم ابوريحان، و ذخیره خوارزمشاهی(اسماعیل جرجانی) و رهایش و گشایش و جامع الحكمتين ناصر خسرو و کتابهای کهن دیگر اشاره کرد، كه آثاري بسيار ارزنده و پرمحتوا هستند. همه اینها نشان دهنده آن است که زبان فارسی ظرفیت آن را دارد كه يك زبان علمی باشد. اگر امروز زبانهای شرقی (و همچنین عربی) از کاروان تمدن عقب افتادند، به سبب انگیزه های سیاسی است تا آن كه به ذات آن زبان ها مربوط باشد. در این راستا می توان نمونه اي خوب از ظرفيت هاي زبان فارسي را در زمينه علم اختر-فیزیک در اینجا یافت:
http://wwwusr2.obspm.fr/~heydari/dictionary/Intro.html
همچنین دکتر حسابی نیز نشان داده است که زبانهای هندواروپایی (مشخصا زبان فارسي) توانمندی بالایی در واژه سازی، بویژه در دامنه واژه های دانشیک دارند:
http://prana.persianblog.com/1382_9_prana_archive.html#1123736
جناب ماشالله رزمی با وجود ناآگاهی كامل خود از علم زبانشناسی، می خواهد که دیگران توهمات نادرست وی را درباره زبان فارسی بپذیرند! همان طور كه در نوشتار حاضر نشان داده شده است، جناب ماشالله رزمی نه استاد زبانشناسی است و نه استاد تاریخی و تنها دستاويزش براي حمله به زبان فارسي و پرستش و تقديس زبان تركي، همان خبر جعلی نشريه امید زنجان بود که به یونسکو منسوب کرده اند. شاید زبان پارسی از معدود زبان هایی در جهان باشد که مي تواند آثار بزرگي را بدون به كار بردن حتا يك واژه بيگانه بیافریند. نمونه آن، کلیله و دمنه دکتر احمد آجودانی است كه يكسره به فارسي سره نوشته شده است.
اما یکی از دروغ های دیگر پان ترکیست انتساب داستان یوسف و زلیخا به فردوسی است، و جناب رزمي به پي روي از نويسنده معلوم الحال، ناصر پورپيرار، براي بي ارزش جلوه دادن شاهنامه جاودانه فردوسي كوشيده است كه سرايش اين اثر سست و ضد شاهنامه اي را به فردوسي نسبت دهد. اما بي پايگي اين انتساب مغرضانه كاملا آشكار است (نك. هزاره هاي پرشكوه، همان، بخش 1-3) و بیش از 50 سال است که از سوی محققین ایرانی و خارجی به طور کامل اين واقعيت نشان داده شده است.
بنگریده به:
http://www.azargoshnasp.net/famous/ferdowsi/ferdowsi.htm
و همچنین دانشنامه بریتنیکا سال 2006 زیر فردوسی و همچنین دانشنامه ایرانیکا باز زیر فردوسی همه این نکته را ذکر کردند.
جناب ماشالله رزمی مینویسند:
« از شاهکارهای ادبی فارسی تمجید میشود بدون اینکه گفته شود تمامی این آثار با حمایت سلاطین ترک خلق شدهاند»
شاهنامه فردوسي، آثار خرقانی، خواجه عبدالله انصاری، عطار نیشاپوری، مولوی، ناصر خسرو، بلعمی، مولوي، داراب نامه طرطوسی، سمک عیار.. و هزاران ها اثر دیگر هیچ وابستگی به دربار سلاطین ترک نداشتند! بنابراین روشن نیست که جناب رزمي چرا واژه «تمامی» را در این جا به کار برده است!
جناب ماشالله رزمی مینویسند:
" اصرارغیر منطقی بر این ادعای بی اساس که سی میلیون ترک در ایران ترک نیستند و اقوام مهاجم ترک بزور زبان آنان را تغییر دادهاند ، غیر از ترک ستیزی نمیتواند نام دیگری داشته باشد."
نخستين مساله، موضوع آمار است که معلوم نیست جناب رزمی از کجا سی ملیون ترکزبان را در ایران پیدا کرده است. بعداً در این باره بیشتر سخن خواهيم گفت. اما حقیقت اینست که از آذربایجان پیش از دوران ايلخانان هيچ سندي به زبان تركي به موجود نيست در حالی که شاعران و نويسندگان آذربايجاني پيش از اين دوره، مطلقا، و پس از اين دوره، غالبا، آثار خود را به زبان پهلوي و فارسي آفريده اند. اين واقعيت به خوبي ریشه ایرانی مردم آذربایجان را آشكار مي سازد.
جالب آن كه کهن ترین سند زبان ترکی ، يعني كتيبه هاي ارخون، به دوران پس از اسلام (سده هشتم ميلادي) متعلق بوده و در مغولستان واقع است، اما از آذربايجان سندي كهن تر از دوران ساساني در دست است كه به زبان پارسي ميانه نوشته شده است و در مشكين شهر واقع است:
http://www.azargoshnasp.net/languages/Pahlavi/PAHLAVIMESHKINSHAHR.pdf
برگردان متن اين كتيبه ي ارسي ميانه اي به پارسي امروزين چنين است:
«ماه مهر سال 27 (پادشاهي) شاپور، شاه شاهان، پسر هرمزد—آن گاه که من ، نرسه ي ... گوبدان – اين دژ را که فرخ ... پي نهاده بود، به نام ايزدان و فره ي شاه شاهان در هفت سال به پايان رساندم.
اينک ، شاه زاده ، نجيب زاده، يا آزاده اي که بدين راه آيد و اين دژ را بپسندد، پس روان نرسه ي .. را آفرين گويد. تو که اين دژ را نمي پسندي، پس دژي بساز که از اين بهتر باشد!»
اين نقل قول از دانشنامه بریتانيكا (زير واژه اغوز) نيز به خوبي گوياي موضوع است:
These Turks came to form the bulk of the population there, and one Oguz tribal chief, Osman, founded the Ottoman dynasty (early 14th century) that would subsequently extend Turkish power throughout the eastern Mediterranean. The Oguz are the primary ancestors of the Turks of present-day Turkey. Little is known about the origins of the Turkic peoples, and much of their history even up to the time of the Mongol conquests in the 10th–13th centuries is shrouded in obscurity. Chinese documents of the 6th century AD refer to the empire of the T'u-chüeh as consisting of two parts, the northern and western Turks. This empire submitted to the nominal suzerainty of the Chinese T'ang dynasty in the 7th century, but the northern Turks regained their independence in 682 and retained it until 744. The Orhon inscriptions, the oldest known Turkic records (8th century), refer to this empire and particularly to the confederation of Turkic tribes known as the Oguz; to the Uighur, who lived along the Selenga River (in present-day Mongolia); and to the Kyrgyz, who lived along the Yenisey River (in north-central Russia). When able to escape the domination of the T'ang dynasty, these northern Turkic groups fought each other for control of Mongolia from the 8th to the 11th century, when the Oguz migrated westward into Iran and Afghanistan. In Iran the family of Oguz tribes known as Seljuqs created an empire that by the late 11th century stretched from the Amu Darya south to the Persian Gulf and from the Indus River west to the Mediterranean Sea. In 1071 the Seljuq sultan Alp-Arslan defeated the Byzantine Empire at the Battle of Manzikert and thereby opened the way for several million Oguz tribesmen to settle in Anatolia.
(= درباره خاستگاه مردمان ترك آگاهي هاي اندكي موجود است، و بخش عمده اي از تاريخ آنان حتا تا زمان فتوح مغولان در سده هاي 13-10 م. در پرده ابهام است. اسناد چيني سده ششم م. به امپراتوري تو- چوئه، كه مركب از دو بخش، تركان شمالي و تركان غربي بود، اشاره مي كنند. اين امپراتوري در سده هفتم به حاكميت صوري دودمان چيني تانگ گردن نهاد، اما تركان شمالي در 682 استقلال خود را بازيافتند و تا 744 حفظ كردند. كتيبه هاي ارخون، كهن ترين نوشتهي شناخته شده ي تركي (سده هشتم)، بدين امپراتوري و به ويژه به اتحاديه قبايل ترك معروف به اغوز؛ نيز به ايغورها، كه در امتداد رود سلنگا (اينك در مغولستان) مي زيستند؛ به قرقيزها، كه به موازات رود يني سئي (اينك در روسيه) مي زيستند اشاره دارد. اين دسته هاي تركان شمالي، هنگامي كه موفق به رهايي از استيلاي دودمان تانگ شدند، براي تسلط بر مغولستان از سده هشتم تا يازدهم، آن گاه كه اغوزها به سوي غرب به ايران و افغانستان مهاجرت كردند، به نبرد با يك ديگر پرداختند. در ايران يكي از تيره هاي قبايل اغوز، معروف به سلجوقيان، در اواخر سده يازدهم امپراتوري اي را پديد آوردند كه از آمودريا تا خليج فارس در جنوب، و از رود سند تا درياي مديترانه در غرب گسترده بود. در 1071 سلطان سلجوقي آلپ ارسلان امپراتور بيزانس را در نبرد منزيكرت شكست داد و در نتيجه آن راه اسكان چندين ميليون ايلياتي اغوز در آناتولي گشوده شد. اين تركان به گونه توده اي از مردمان بدين سرزمين وارد شدند، و يكي از قبيله سالاران اغز، به نام عثمان، دودمان عثماني را بنيان نهاد (اوايل سده 14) كه سپس نيروي تركان را در سراسر مديترانه شرقي گسترش داد. اغوزها نياكان اصلي تركان تركيه كنوني هستند)
پروفسور پیتر گلدن (http://newark.rutgers.edu/~history/index.php?content=deptmem&name=golden)
در صفحه 386 کتاب خود که جامع ترین و کامل ترین کتابی است که درباره تاریخ گروه های مختلف ترک چاپ شده است روند ترکی زبان شدن آذربایجان را به سه مرحله بخش کرده است.
نخست ورود سلجوقیان و مهاجرت قبایل اغوز به ناحیه آذربایجان و آران و آناتولی، دوم حمله مغولان که بیشتر سربازان شان ترک تبار بودند، و سوم دوران صفویان که بسیاری از قبايل تركزبان قزلباش از ترکیه به ایران سرازیر شدند.
Peter B. Golden, An introduction to the history of the Turkic peoples: Ethnogenesis and state-formation in medieval and early modern Eurasia and the Middle East, (Otto Harrassowitz (Wiesbaden) 1992
پروفسور احسان یارشاطر نیز روند ترک زبان گشتن آذربایجان را در داشنامه ایرانیکا زیر گویش آذری شرح داده است:
1) نخستین مهاجرت ترکان اغوز به آذربایجان در زمان غزنویان آغاز میشود. قطران تبریزی كه در اين دوران مي زيسته است، در اشعارش حملات و تاراج هاي تركان را در آذربايجان سخت نكوهيده است و همين نكته دليلي استوار و خدشه ناپذير بر بيگانگي این مهاجمان با آذربايجان مي باشد. براي نمونه:
زماني تازش ايشان به شروان اندرون بودي / زماني حمله ي ايشان به آذربايگان اندر
نبود از تازش ايشان كسي بر چيز خود ايمن / نبود از حمله ايشان كسي بر مال خود سرور
چه ارزد غدر با دولت، چه ارزد مكر با دانش / اگر چه كار تركان هست غداري و مكاري
كمر بستند بهر كين شه تركان پيكاري / همه يكرو به خونخواري، همه يكدل به جراري
هميشه عزم ايشان بود بر تاراج و بر كشتن / چو باشد عزم شان آن گونه، باشد حال شان اين سان
2) در زمان سلجوقیان گروه انبوهی از قبایل ترک به منطقه آذربایجان و آران رو می آوردند و در دوران اتابکان نیز تعداد انها افزایش می باید.
3) حمله مغولان به ایران نیز بسیار تاثیرگذار بود زیرا بیشینه سربازان مغولها نیز ترک تبار بودند.
4) دوران قراقویونلو و آق قویونلو و همچنین دوران صفویان نیز روند ترکی زبان شدن آذربایجان را قدرت میبخشد.
اما درباره زبان بومي و اصلي آذربايجان اسناد روشن و خدشه ناپذيري در دست است:
ابن نديم در الفهرست (قرن 9 میلادی) مينويسد (1381، ص 22):
فأما الفهلوية فمنسوب إلى فهله اسم يقع على خمسة بلدان وهي أصفهان والري وهمدان وماه نهاوند وأذربيجان وأما الدرية فلغة مدن المدائن وبها كان يتكلم من بباب الملك وهي منسوبة إلى حاضرة الباب والغالب عليها من لغة أهل خراسان والمشرق و اللغة أهل بلخ وأما الفارسية فتكلم بها الموابدة والعلماء وأشباههم وهي لغة أهل فارس وأما الخوزية فبها كان يتكلم الملوك والأشراف في الخلوة ومواضع اللعب واللذة ومع الحاشية وأما السريانية فكان يتكلم بها أهل السواد والمكاتبة في نوع من اللغة بالسرياني فارسي
(= اما فهلوي منسوب است به فهله كه نام پنج شهر است: اصفهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايجان. و دري لغت شهرهاي مداين است و درباريان پادشاه بدان زبان سخن ميگفتند و منسوب است به مردم دربار و لغت اهل خراسان و مشرق و لغت مردم بلخ بر آن زبان غالب است. اما فارسي كلامي است كه موبدان و علما و مانند ايشان بدان سخن گويند و آن زبان مردم اهل فارس باشد. اما خوزي زباني است كه ملوك و اشراف در خلوت و مواضع لعب و لذت با نديمان و حاشيت خود گفتوگو كنند. اما سرياني آن است كه مردم سواد بدان سخن رانند).
مسعودي(قرن دهم میلادی) در التنبيه و الاشراف مينويسد (1381، ص 74-73):
فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات وغيرها وآذربيجان إلى ما يلي بلاد أرمينية وأران والبيلقان إلى دربند وهو الباب والأبواب والري وطبرستن والمسقط والشابران وجرجان وابرشهر، وهي نيسابور، وهراة ومرو وغير ذلك من بلاد خراسان وسجستان وكرمان وفارس والأهواز، وما اتصل بذلك من أرض الأعاجم في هذا الوقت وكل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها ملك واحد ولسانها واحد، إلا أنهم كانوا يتباينون في شيء يسير من اللغات وذلك أن اللغة إنما تكون واحدة بأن تكون حروفها التي تكتب واحدة وتأليف حروفها تأليف واحد، وإن اختلفت بعد ذلك في سائر الأشياء الأخر كالفهلوية والدرية والآذرية وغيرها من لغات الفرس.
(= پارسيان قومي بودند كه قلمروشان ديار جبال بود از ماهات و غيره و آذربايجان تا مجاور ارمنيه و اران و بيلقان تا دربند كه باب و ابواب است و ري و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر كه نيشابور است و هرات و مرو و ديگر ولايتهاي خراسان و سيستان و كرمان و فارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايتها پيوسته است، همهي اين ولايتها يك مملكت بود، پادشاهاش يكي بود و زباناش يكي بود، فقط در بعضي كلمات تفاوت داشتند، زيرا وقتي حروفي كه زبان را بدان مينويسند يكي باشد، زبان يكي است وگر چه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبانهاي پارسي).
ابن حوقل (سده 4 ق.) در سفرنامه خود مي نويسد (1366، ص 96):
زبان مردم آذربايجان و بيش تر مردم ارمنيه فارسي است، و عربي نيز ميان ايشان رواج دارد.
هر اين سه سند ارزشمند به ايراني بودن زبان مردم آذربايجان تصريح ميكنند و به صراحت آنان را جزو ايرانيان ميدانند. هیچ سندی از زبان ترکی پیش از دوران ایلخانیان از آذربایجان بر کاغذ و کتاب و چوب و چرم و سنگ در دست نيست که با استناد بدان ها ريشه مردم آذربایجان را ترکی بدانیم. جالب است که پان ترکیستها امروز شخصیتی غیرترکزبان و ایرانی تبار به نام بابک خرمدین را نماد حرکتهای ضدایرانی خود کرده اند در حالی که تبار بابک خرمدین را اسناد کهن به خوبي روشن ساخته اند:
http://www.azargoshnasp.net/famous/babak_khorramdin/babakpasokhbehanirani.htm
در پژوهش هاي جديد نيز بدين حقيقت تصريح شده است. برای نمونه پروفسور مارک ویثو در دانشگاه اکسفورد در کتاب معروف خود می نویسد:
http://www.history.ox.ac.uk/staff/postholder/whittow_m.htm
“Azerbaijan was the scene of frequent anti-caliphal and anti-Arab revolts during the eighth and ninth centuries, and Byzantine sources talk of Persian warriors seeking refuge in the 830s from the caliph’s armies by taking service under the Byzantine emperor Theophilos (p.195)…Azerbaijan had a Persian population and was a traditional centre of the Zoroastrian religion…(p.203)…The Khurramites were a…Persian sect, influenced by Shiite doctrines, but with their roots in a pre-Islamic Persian religious movement (p.215)”.
[Whittow, Mark, The Making of Byzantium: 600-1025, Berkley: University of California Press, p.195, 203, 215,1996].
(ترجمه: آذربايجان صحنه شورش هاي ضدخليفه اي و ضد عربي بسياري در طي سده هاي هشتم و نهم بود، و منابع بيزانسي از جنگجويان پارسي اي سخن مي گويند كه در دهه 830 م. با پذيرش خدمت به امپراتور بيزانس، ثئوفيلوس، از دست سپاه خليفه جان به در بردند ... آذربايجان جمعيتي پارسي داشت و كانون سنتي دين زرتشتي بود ... خرم ديني يك فرقه ايراني تاثير گرفته از آموزه هاي شيعه بود، اما ريشه هاي آن در جنبش ديني پيش – اسلامي ايران قرار داشت).
این منبع نيز به صراحت بابک خرمدین را ایرانی تبار و غیراغوز تبار می داند.
بنابراین یکی از آسیب ها و زیان های حکومت های ترک، زدودن زبان فارسی و زبانهای همریشه با آن در سرزمين هاي کهن ایرانی بوده است، و اين واقعيت خود پاسخی است بر ادعای گزاف آناني که حکومت های ترکان را عاری از ستم فرهنگی می دانند، زیرا همین حکومت هاي ترك بودند كه باعث شدند نیمی از سرزمینهایي كه پیش از اسلام هویت ایرانی داشتند امروز این هویت را از دست بدهند! ذكراين نکته سنده باشد که ترکیه امروزی روزگاری یک سرزمین ارمنی و یونانی نشین بود و امروز همه آنها نابود شده اند و این هم نوعي دیگر از ستم فرهنگی این حکومت هاي ترك می باشد.
نمونه ديگر نابودي زبان ايراني خوارزم به دست تركان است؛ زباني كه دانشمند بزرگ خوارزمي، ابوريحان بيروني، در باره آن مي نويسد:
و أما أهل خوارزم، و إن کانوا غصنا ً من دوحة الفُرس
(ترجمه: ولی مردم خوارزم، آنان شاخه ای استوار از درخت پارسیان هستند).
که اصل عربی آن را میتوان اینجا نیز دید:
http://www.azargoshnasp.net/famous/biruni_khwarazmi/birunipasokhbehanirani.htm
اما درباره چگونگي ترك زبان شدن منطقه آذربايجان، بهزاد بهزادي در مقدمه كتاب «فرهنگ آذربايجاني- فارسي» (1369، ص 10) مينويسد:
«حقيقت تاريخي اين است كه آذربايجاني ايراني است و به زبان تركي تكلم ميكند. اين كه چگونه اين زبان در بين مردم رايج شد٬ بحثي است كه فرصت ديگر ميخواهد. مثال زير ميتواند براي همه اين گفتوگوها پاسخ شايسته باشد. آهالي آستارا طالش هستند و تا پنجاه سال پيش كه نگارنده به خاطر دارد پيران خانواده ما به اين زبان تكلم ميكردند و اكثريت عظيم اهالي نيز به زبان طالشي صحبت ميكردند. در دهات اطراف شايد تعداد انگشتشماري تركي بلد بودند. ... اينك بعد از پنجاه سال در شهر آستارا تعداد انگشتشماري طالشي ميدانند يا ميفهمند و در بين اهالي روستاها نيز تركي زبان متداول است. اهالي بومي طالش هستند (نگارنده نيز از خانواده طالش است) ولي زبان متداول از طالشي به تركي آذري تغيير يافته است».
اين بيت محمدحسين شهريار نيز كاملا گوياي اين مطلب است:
اختلاف لهجه، مليت نزايد بر كسي / ملتي با يك زبان كم تر به ياد آرد زمان
اما درباره تبار آذربایجانی ها، هرچند بر همه تاریخدانان روشن است که تركان اصيل مردمان زردپوست ساكن آسیای میانه اي هستند، اما آزمایش های ژنتیکي انجام شده در ایران نيز ثابت كرده است ژنتيك ايرانيان آذربايجاني ارتباطي با تركان اصيل ندارد و با ژنتيك ديگر مردمان ايراني پیوسته است:
http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-727489
اما آزمايش هاي انجام شده در قفقاز و تركيه نيز گوياي آن اند که تنها حدود 10% مردم ترکیه ژنهایی را دارند که خاستگاه آن آسیای میانه است. همچنین مردمان جمهوری آذربایجان به ارمنیهای قفقاز و ارمنستان از لحاظ ژنتیک نزدیکتر هستند تا به ساکنین ترکزبان ترکیه.
http://www.ncbi.nlm.nih.gov/entrez/query.fcgi?cmd=Retrieve&db=pubmed&dopt=Abstract&list_uids=12596050
http://www.ncbi.nlm.nih.gov/entrez/query.fcgi?cmd=Retrieve&db=PubMed&list_uids=14586639&dopt=Abstract
آقای لوئیس لوکا کوالی سفروزا نیز در کتاب مشهور خود ، نوشته است که اثر ژنهای اقوام ترک بر ساکنان ترکزبان کنونی ترکیه بسیار ناچیز است و شمار اشغالگران ترک نسبت به جمعیت بومی چندان نبوده است.
(Luigi Luca Cavalli-Sforza , in “Genes, People and Languages”, 2000, pg 152).
بنابراین جدل های صدساله انجام شده بر سر ریشه هاي مردم آذربايجان را بايد تمام شده تلقي كرد.
اما آقای رزمی مانند تمام قوم گرایان آمارهایی از جمعيت ایران می دهد که هيچ منبع و مرجع موثق و شناخته شده اي آن را تأييد نمي كند.
در سال 1370 آمارگيري بسيار مستندي در مورد جمعيت ايران انجام گرفته است كه شرح آن را در مقالات زير مي توان يافت:
http://khabarnameh.gooya.com/society/archives/010245.php
http://asre-nou.net/1383/ordibehesht/20/m-mohsenian.html
"در مرداد 1370، هنگام صدور شناسنامه براي نوزادان، درباره زبان ٤٩ هزار و ٥٥٨ مادر در سطح كشور سوال مطرح شد كه نتيجه حاكي از سهم حضور ٥٣٬٨ درصدي زبان هاى غيرفارسي در ايران بود. بر اساس نمونه گيري مذكور، توزيع سهم هر يك از زبان ها (به درصد) به اين شرح بود: ٤٦٬٢ فارسي؛ ٢٠٬٦ تركي آذربايجاني؛ ١٠ كردي؛ ٨٬٩ لري؛ ٧٬٢ درصد گيلكي و شمالي؛ ٥٬٣ عربي ؛ ٢٬٧ بلوچي؛ ٠٬٦ تركمني؛ ٠٬١ ارمني؛ و ٠٬٢ ساير زبان ها ". پس اگر گويشها و زبانهاي هم خانواده با فارسي را با آمار فوق جمع شود٬ زبانهايي كه "آريايي (ايراني)" خوانده مي شوند حدود ۷۶٪ ايران را دربرمي گيرند.
در دانشنامهي عمومي بریتانیکا می خوانیم:
"ایران کشوری است چندزبانی که در آن نیمی پارسیزبان هستند و یک چهارم ديگر به زبانهای هندوايرانی ديگر تکلم کنند. حدود يک پنجم جمعيت ايران ترکزبان است".
براساس سرشماری کشور در سال 1335 که داده های آن در کتاب : فرهنگ جغرافیای ایران تحت نظارت سرتیبپ حسینعلی رزم آرا تدوین گشت، جمعیت ایران در سال 1335 حدود 14 ملیون نفر بود. از این 14 ملیون تعداد جمعيت مناطق ترکی زبان 2451061 و تعداد مناطق دوزبانه فارسی-ترکی 877627 و تعداد مناطق سه زبان فارسی-ترکی-کردی 187464 نفر و تعداد مناطق ترکمنی 97491 بوده است. اگر دست بالا را بگیریم و تمام مناطق ترکمنی و فارسی-ترکی و فارسی-ترکی-کردی را با تمام مناطق ترکی زبان بنا بر اطلاعات این کتاب جمع بندی کنیم، حدود 23 تا 24% جمعیت ايران ترکی زبان می شوند.
(بنگرید به مقاله: نگاهی دیگر به داده های زبانی و مذهبی ایران معاصر، احسان هوشمند، فصلنامه گفتگو، شماره 43، مهر 1384) http://www.magiran.com/magtoc.asp?mgID=1929&Number=43&Appendix=0
همچنین دولت ايران در 1375 سرشماري هايی نيز در استان هاي كشور انجام داد:
http://www.statoids.com/uir.html
بر طبق این آمار جمعیت استان های ایران به شرح زیر است :
استان / ساکن در شهر / ساکن در روستا
آذربایجان شرقی 2004484- 1320788
آذربایجان غربی 1315161 1181119
اردبیل 568448 596916
اصفهان 2914874 1007087
ایلام 259687 217634
بوشهر 394489 332884
تهران 9404754- 1771306
چارمحال و بختیاری 342905 417005
خراسان 3421937 2622134
خوزستان 2342514 1367945
زنجان 489518 547301
سمنان 342455 158991
سیستان و بلوچستان 794528 908579
فارس 2163119 1598913
قم 777677 75269
کردستان 705715 640668
کرمان 1060075 922883
کرمانشاه 1098282 670459
کهکیلویه و بویر احمد 213563 327685
گیلان 1049980 1191480
لرستان 850016 717059
مازندران 1783218 2237946
مرکزی 701547 527265
هرمزگان 443970 613326
همدان 810640 867115
یزد 564233 186536
مجموع کل جمعیت ایران در سال 75(هجری شمسی) برابر 60055488 نفر بود. حال این آمار را بررسی می کنیم :
استانهایی که با دقت بالاتر از 95 درصد ترك زبان هستند عبارت اند از :
آذربایجان شرقی، زنجان، اردبیل و مجموع جمعیت آن ها برابر است با 4698463 نفر. اگر فرض کنیم 50 درصد جمعیت آذربایجان غربی نیز ترك زبان هستند این عدد به 6361099 نفر می رسد (هرچند که نقشه ها بیشینه مردم آن جا را کردزبان معرفي مي كنند). بنابراین آمار، ايرانيان ترك زباني که در مناطقی زندگی می کنند که درآن ها زبان تركي تکلم می شود حدود 10.5 درصد جمعيت کل کشور را دربر مي گيرند.
البته کسان دیگری هستند که آذربايجاني تبار می باشند ولی در محیط کار و جامعه آنان زبان ترکی حاکم نیست؛ مثل آذريايجاني هاي مقيم تهران. آذربايجاني هاي تهران در آمیزش با فرهنگ های تمام کشور قرار گرفته اند ، بسیاری از آنان با افرادی که از گوشه و کنار کشور در تهران جمع شده اند ازدواج کرده اند. بسياري از آنان حتا تكلم به تركي را نيز نمي دانند.
حال با همه اين احوال اگر 30 درصد جمعيت تهران را هم ترك زبان بدانيم يعني از ۱۲ ميليون ۴ ميليون.
جمعيت مناطق ترك زبان اطراف اراك و قزوين و همدان و گیلان را هم اگر با مراجعه به آمار جمعيتي آن شهرها محاسبه شود، حداكثر حدود يك ميليون مي شود. كه جمع كل آنان مي شود: ۱۱.۳۶۱.۰۰۰
يعني 18.9 درصد جمعيت كل كشور. هرگز آن 30 ميلیون تركزباني كه جناب رزمی برآورد كرده است، از اين آمارهاي رسمي و دقيق بر نمي آيد.
جناب رزمی می نویسد:
«شوونیسم فارس برپایه شیفتگی به نژاد موهوم آریائی جان گرفته است»
وجود قومی به نام آریایی(ایرانی) يك واقعيت بي چون و چراي تاريخي است و نه يك انگاره ي موهوم. ضمن آن كه واژه نژاد در ادبیات کهن بیشتر به معنی تبار/ریشه بوده است و نه ریختار بدنی (براي آگاهي كامل نگاه كنيد به: هزاره هاي پرشكوه، داريوش احمدي، انتشارات گرگان، 1384، بخش 3-1).
دیاکونوف (پژوهشگري كه آراي او به طور عجيبي مورد سوء استفاده پان ترك ها قرار گرفته است) درباره آرياييان مي نويسد:
«تنها مورد استعمال مجاز اصطلاح آريايي درباره اقوامي است كه در ازمنه باستاني خود، خويشتن را آريا مي ناميدند. هنديان و ايرانيان (پارسيان) و مادها و اسكيت ها و آلان ها و اقوام ايراني زبان آسياي ميانه خود را آريا مي خواندند»
(ا. م. دياكونوف: «تاريخ ماد»، ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1380، ص 142، سطرهاي 5 تا 9، و يادداشت هاي 12 تا 17 ص 82-481).
پیوند ایران و فارس نیز در متون کهن بارها گواهی گردیده است، چنان که حمزه اصفهانی می نویسد (تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 2):
«آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد و این کشورهای شش گانه محیط بدان اند، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین، و شمال در دست ترک، میانه جنوب در دست هند، رو به روی آن یعنی میانه شمالی در دست روم و جنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است».
جناب رزمی در مقاله خود دودل است که ریشه «ترکستیزی» را در دوران پهلوی جست و جو